|
عروس زاگرس
|

این رو بدان برای همیشه دوستت دارم![]()
پس ای دنیای من مراقب خودت باش
بیادتم

واسه تو..................................
عشق ابدي
پيرمردي صبح زود از خانهاش بيرون آمد. پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد و مرد به زمين افتاد . مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخمها ، پرستاران به او گفتند كه آماده عكسبرداري از استخوانها بشود. پيرمرد در فكر فرو رفت . سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست .
پرستاران سعي در قانع كردن او داشتند ولي موفق نشدند . براي همين از او دليل عجلهاش را پرسيدند.
پيرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به انجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم . نميخواهم دير شود.
پرستاري به او گفت: شما نگران نباشيد . ما به او خبر ميدهيم كه امروز ديرتر ميرسيد.
پيرمرد جواب داد: متاسفم . او بيماري فراموشي دارد و متوجه چيزي نخواهد شد و حتي مرا هم نمي شناسد .
پرستار ها با تعجب پرسيدند : پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد
در حالي كه شما را نمي شناسد؟
پيرمرد با صداي غمگين و آرام گفت : اما من كه ميدانم او چه كسي است.




چه آموختم ؟!
- آموختم که : زندگي سخت دشوار است / اما من از او سخت ترم !
- آموختم که : فرصتها هيچگاه از بين نميروند / بلکه شخص ديگري فرصت از دست رفته
را تصاحب ميکند !
- آموختم که : چشم پوشي از حقايق / واقعيت آنها را تغير نميدهد !
- آموختم که : تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند / کسي است که بمن ميگويد :
تو مرا شاد کردي !
-آموختم که : مهربان بودن بسيار مهم تر از جنگجو بودن است !
-آموختم که : خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد ! پس من نميتوانم همه چيز را دريک
روزبدست آورم !
- وبالاخره آموختم که :
سکوت قدرت بی انتهاست ، عشق نا پیدا ، هستی نا آشنا و دیدن بی انتهاست !
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش
براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم 
سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا 
به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه 
تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، 
زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم 
جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي 
آسم خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با 
گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس 
كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... 
مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم 


عجب ایدل عاشق، تو هم حوصله دار ی
تو این سینه نشستی، هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری، یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی، یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی، همیشه بی حواصی

پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته، یه کوله بار بر دوش
یه بی طافت خسته، به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی، سفر پای پیاده
به اندازه عشقی، پر از حرفای ساده
باسه روزای رفته سفر قصه خوبه
چراغ روشن راه قشنگی غروبه